خواهر کوچکم از من پرسید
من به او خندیدم . . . .
کمی آزرده و حیرت زده گفت:
روی دیوار درختان من دیدم
باز هم خندیدم . . . .
آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم
بعدها وقتی غم سقف کوتاه دلت را خم کرد
بی گمان میفهمی پنج وارونه چه معنا دارد؟

آ سمان همچو صفحه ي دل من
روشن از جلوه هاي مهتاب است
امشب از خواب خوش گرزيرانم
كه خيال تو خوشتر از خواب است
خيره بر سايه هاي وحشي بيد
مي خزم در سكوت بستر خويش
باز دنبال نغمه اي دلخواه
مي نهم سر بروي دفتر خويش









امروز فهمیدم که خدا منو فراموش کرده
از امروز دیگه مطمئنم. من مردم .
امروز خسته شدم
امروز می خوام دنیا رو بی خیال شم
من خیلی عذاب دیدم
من حقم این نبود
از همون بچگی حسرت همه چیز رو تو دلم می ذاشتم
الان دیگه پر شده جای خالی توش پیدا نمیشه
باور کن امروز دیگه جونم به لبم رسیده از جونم سیر شدم.
مگه میشه یکی این همه بد شانس باشه؟امروز. دیروز. فردا این بخت بد با منه.
همه یه جوری با من لج میکنن. من باید همه رو درک کنم .ولی هیچ کس منو درک نمیکنه.
بخت من سیاهه تا اخرشم سیاهی پیشونیم پاک نمی شه
این غم وتنهایی با من به دنیا امدن با منم میمیرن

زند گیم با تو بوی بهار رو داره
با تو باشم دیگه غمی ندارم
من معنی عشق و با تو فهمیدم
من وتنها نذار
من بی تو باور کن میمیرم
تو اولین و اخرین عشق منی!!!
دوستت دارم ![]()
![]()
توبه می کنم و قول می دهم
دیگر کسی را دوست نداشته باشم
حتی به قیمت سنگ شدن
توبه می کنم دیگر برای کسی اشک نریزم
حتی اگر فصل چشمانم برای همیشه زمستان شود
چشمانم را می بندم
توبه می کنم دیگر دلم برای كسي تنگ نشود
حتی چند لحظه (!) قول می دهم
نام كسي را بر زبان نمی آورم
لبهایم را می دوزم
توبه می کنم دیگرعاشق نشوم
قلبم را دور می اندازم
برای همیشه
و به کویر تنهایی سلام می کنم...
من قول خودم را به تو و تو قول خودت را به من داده بودي بدون هيچ دلواپسي ...
و لي سرنوشت مهر برگشتي به نامه سر به مهر سرنوشتمان زد
و تقدير عشقمان را به گروگان گرفت

در يک روز بارانی با تو آشنا شدم؛
رفتيم، گفتيم، خنديديم ، چقدر خوش بوديم خيس شديم!
وهنوز باران ميباريد که از هم گذشتيم؛ تو به سوئی رفتی ومن به ديگر سو
خيس شديم! و حالا وقتی باران می بارد نمی دانم بخندم يا گريه کنم؟
زيرِ باران کدام خاطره را نگاه دارم و کدام رابشويم

ديگر هوايي براي تنفس نيست
قاضي سرنوشت من،
عاقبت خواستي تا رعشه هاي مرگ را بر اندام بي تابم نظاره كني؟
پس شتاب كن....
گلويم بي تاب طناب دار فراموشي توست...
نفس هايم به شماره افتاده اند...
شتاب كن...شتاب...
فقط او را صدا کردم نیامد/ تمام شب دعا کردم نیامد/ به من گفت باید با وفا بود / به عهدش هم وفا کردم نیامد/
میدونی فرق تو با آهن چیه؟ آهن زنگ میزنه ولی تو اس ام اس هم نمیزنی
رخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشههای ِ تو را دریافتهام
با لبانت برای ِ همه لبها سخن گفتهام
و دستهایت با دستان ِ من آشناست.
در خلوت ِ روشن با تو گریستهام
برای ِ خاطر ِ زندهگان،
و در گورستان ِ تاریک با تو خواندهام
زیباترین ِ سرودها را
زیرا که مردهگان ِ این سال
عاشقترین ِ زندگان بودهاند.
دوستت دارم
نه به آسانی گفتن وشنیدن بلکه به سختی فهمیدن ودرک کردن.