سلام عزيز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟ اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟ شب كه مياد يواش يواش با چشمك ستاره هاش اجازه هست از آسمون ستاره كش برم برات..؟ اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوست دارم؟ تو هم بگي دوسم داري بارون بشم دل ببارم بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد بي كسي بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بذارم اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني..؟ خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني
دلخسته از امروز و فرداي بهارم چيزي شبيه باد و باران كوله بارم باران نمي بارد ولي امشب به جاي يك آسمان بي تو نشستن گريه دارم در دفتر بي سرنوشتيهاي دنيا من چكنويس برگهاي روزگارم شيرين تويي. فرهاد باشم يا نباشم يك بيستون سرد و خالي درد دارم
شكايت عشق نديدي چشمهايم زير پايت جان سپرد آخر گلويم از صداي هاي هايت جان سپرد آخر نفهميدي صدايم بغض سنگيني به دوشش بود به دوشش بود اما از جفايت جان سپرد آخر نترسيدي بگويد عاشقي نفرين به آيينت كه از چشمان جادويت خدايت جان سپرد آخر نمي داني و مي دانم كه مي دانم نمي داني كه دل در خواهش آن انزوايت جان سپرد آخر چقدر عزلت نشيني از براي يار دلگير است بخوان شعرم كه شعرم در هوايت جان سپرد آخر ... فرياد
چقدر عجيبه كه تا مريض نشي كسي برات گل نمي ياره تا گريه نكني كسي نوازشت نمي كنه تا فرياد نكشي كسي به طرفت بر نمي گرده تا قصد رفتن نكني كسي به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري كسي تورو نمي بخشه
به جرم اينكه خيلي ساده بودم/ به زندان دلت افتاده بودم / اگر چه حكم چشمانت ابد بود/ براي مرگ هم آماده بودم
روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند# همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند# ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند# گرگ هايي كه لباس پدري مي پوشند# آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند# عشق ها را همه با دور كمر مي سنجند# خوب طبيعيست كه يكروزه به پايان برسد# عشق هايي كه سر پيچ خيابان برسد....
رنگش زد قلبم را شکست
پس
هرگز نتوانی زندگی را بپیچونیی
ای عشق باور کن بی تو تنهام
تو نباشی سرد دنیام
بزار آدما بدونن من عاشقم عاشقی رسوا


حرف آخر :صد بار به سنگ کینه بستند مرا ... از خویش غریبانه گسستند مرا ... گفتند که بی ریا باید زیست ... آیینه شدم باز شکستند مرا ...
دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!
دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت
می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم
چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست
شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم
عشق ور زيدن ضمانت تنها نشدن نيست
من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم، نگاهت را مگیر از من...که با آن عالمی دارم!
قدر دست هایم را بیشتر دانستم و قدر چشم هایم را و تازه فهمیدم چه شكوهی دارد... ایستادن بر روی دو پا آن لحظه كه...به زمین خوردم!!!
به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد
کسی هست درین شهر هواخواه نگاهت نشسته است نگاهی غریبانه به راهت مبادا که نیایی...
آنقدر رفته ای که تمام درهای باز مانده به یاد تو روی پاشنه های انتظار پوسیده اند...
خندیدم ، خندید ... اشکهام را افتاد ، اونم شرشر گریه کرد !! دلم براش سوخت نازش کردم اما دستم سوخت !؟ آخه دلش گــر گرفته بود
دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!
دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت
می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم
چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست
شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم
عشق ور زيدن ضمانت تنها نشدن نيست
من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم، نگاهت را مگیر از من...که با آن عالمی دارم!
قدر دست هایم را بیشتر دانستم و قدر چشم هایم را و تازه فهمیدم چه شكوهی دارد... ایستادن بر روی دو پا آن لحظه كه...به زمین خوردم!!!
به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد
کسی هست درین شهر هواخواه نگاهت نشسته است نگاهی غریبانه به راهت مبادا که نیایی...
آنقدر رفته ای که تمام درهای باز مانده به یاد تو روی پاشنه های انتظار پوسیده اند...
خندیدم ، خندید ... اشکهام را افتاد ، اونم شرشر گریه کرد !! دلم براش سوخت نازش کردم اما دستم سوخت !؟ آخه دلش گــر گرفته بود
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
نامه ی چارلی چاپلین به دخترش : تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریان خودت را نشان نده هیچ وقت چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن قلبت را خالی نگاه دار اگر هم روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد و به او بگو که تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم زیرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز ...
مهم نيست كه چند بهار در كنار هم زندگي كنيم،مهم اين است كه يادمان باشد عمرمان كوتاه است .
در پايان زندگي،خيلي از ما خواهيم گفت:
كاش فقط چند لحظه بيشتر فرصت داشتيم تا خوب به هم نگاه كنيم !
تا زماني كه به فردا اميدواري اقتدار ازان توست.انچه كه كرم ابريشم انرا پايان دنيا مي پندارد در نظر پروانه اغاز زندگيست
اي شمع آهسته بسوز كه شب دراز است ، اي اشك آهسته بريز كه غم زياد است
من گریه خواهم کرد
من گریه خواهم کرد
و باز گریه و گریه و..........
يک روز
يک زمـــــان
يک مــکــان
بـــــا مـــــرگ ,مــــيــــعــــاد خــــواهــــم داشــــت
کــــاش آن روز
آن زمـــــان
آن مــــــکان
اکـــنــــون و ايـــنـــجـــا بـــــــــاشــــــــد
اي کــــــــــــــــاش ...!!!
همه می گویند ماه زیباست
اما ندیدم کسی بگوید آری او تنهاست
تنهایی من همانند تنهایی ماه
گم شد لای به لای غم ها در شب سیاه
دل من چون دل مهتاب پر خون
اما در ظاهر برای دلخوشی،گلگون
عابران رهگذر شاد و خندان
نور مهتاب مستشان کرده صد چندان
ای کاش کسی عبور می کرد از دل من
تا که شاید بشود همدم من
ای دل خونین نباش بی تاب
دلش مانند توست این مهتاب
چشم امید به فردای دگر می دوزم
در غم تاریک دلم،
در
تب عشق
می سوزم
به راستی چه سخت است خندان نگهداشتن لبها
در زمان گریستن قلبها
و تظاهر به خوشحالی در اوج غمگینی
و چه دشوار و طاقت فرساست
گذراندن روزهای تنهایی
در حالی که تظاهر می کنی هیچ چیز
برایت اهمیت ندارد
اماچه شیرین است در خاموشی و خلوت
به حال خود گریستن
زندگی را گرم کرد کاش میشد تا بباری مثل ابر کاش میشد سبز باشی چون درخت کاش میشد واژه واژه شعر
شد کاش میشد از قفس آزاد شد کاش میشد عشق را تقسیم کرد کاش میشد عشق را تفسیر کرد کاش میشد
شعر عشقی را سرود کاش میشد از لب دل گل ربود
زندگی به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟ مرگ حرفی نزد!!! زندگی دوباره گفت : من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با بودنم زندگی می بخشم و تو نیستی مرگ ساکت بود زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟
صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته.............
گفت بنويس گفتم با چه بنويسم قلم ندارم گفت با استخوانت بنويس گفتم مركب ندارم با چه بنويسم گفت با خونت بنويس گفتم ورق ندارم بر روي چه بنويسم گفت بر روي قلبت بنويس گفتم چه بنويسم گفت بنويس دوست دارم
عشق مثل آب ميمونه.....که ميتونی توي دستت قايمش کنی..آخرش يه روز دستت رو باز ميکنی ميبينی
نيست... قطره قطره چکيده بی انکه بفهمی.. اما دستت پر از خاطره است
بچه ها شوخی شوخی به گنجشكها سنگ ميزنند و آنها جدی جدی ميميرند... آدمها شوخی شوخی زخم ميزنند و قلبها جدی جدی ميشکنند... و تو شوخی شوخی لبخند ميزنی و من جدی جدی عاشق ميشوم.....
عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او.............

گاهی دلم میخواد اونقدر فصلهای زندگی ادامه داشته باشن ...تا بتونم تمام گمشده هام رو پیدا کنم...و گاهی اونقدر زندگی تیره و تار میشه که آرزو میکنم کاش زمین منو تو گرمای خودش جا بده....کاش میشد...با مداد رنگی به آفرینش رنگی زد و لحظات رو تغییری داد...دلم اونقدر تنگه که فکر میکنم باغها سنگ شدن ...و سنگها مثل حرفهای تلخ روح رو آزار میدن.....شیشه ها همه سیاه هستن....و آسمون به زمین افتاده.....و دیگه هیچ بهونه ای برای نوشتن از روی دلتنگی وجود نداره....افسوس از روزهای بی تو بودن....فریاد از روزهای سنگی....راستی میدونی...من ساعتم رو با نگاهت تنظیم میکنم...؟...و روی شاخه های چشمهات تاب می بندم؟....خدا کنه هیچ وقت برکه فکرم از ماهیهای یاد تو جدا نشه...کاش دیوار لبخندت رو برای من سد نکنی...بعضی وقتها اونقدر شادم که همه چیز و همه کس رو به شکل گل میبینم ...و بعضی وقتها اونقدر غمگین که حتی شقایقهایی رو که رو ایوان زندگی ام نشسته ان رو نمی بینم ...کاش سقف زندگی ام اونقدر پایین نمی اومد ...تا برای زیستن مرگ رو پله صعود نمی دیدم....تو دفتر خاطراتم ...تا اومدم نگاهت رو ترسیم کنم ...دفترم ورق خورد...و به آخر رسیدم....تو بگو...سهم من از بودن چیه ؟؟...


که در چشمانت
می شکنــــد
آب می شـــــود
بارانی از بلور...
آه
دلــــــم
بی تاب می شود
کافی اوج نگرفتی."
" عشق هرگز نمی میره، یا مي مونه یا به تنفر تبدیل می شه. "
آره؟
به نظر من درسته نظر شما دوست عزیز چیست؟

هیچکدام جوابی به من ندادند
تنها دوست داشتن است که گهگاه قلبم را بر می آشوبد
بعضی اوقات دلت میخواد فریاد بزنی ....
ولی سکوت میکنی طوری که هیچ کس حتی خودت هم صدای دلت رو نشنوی ...
و چقدر این سکوت سنگینه ...
توی دنیای ما اگه کسی باهامون بد تا کرد.. اگه سرمون کلاه گذاشت
ونامرد بود باید مواظب این باشیم که قرن۲۱ است البته که صداقت یا همون مردونگی تو هر عصری نیازه..
بله ...رفاقت یا صداقت همیشه چیزه بدی نیست ولی رفاقت با سیاست مطمعنا بهتر خواهد بود در رفتار اجتماعی و اطرافیان تا از بروز بعضی سو تفاهم ها جلوگیری شود..
امااا تا جایی که من میدونم که برام پیش میاد و یا رشته سیاست از دستم میره ..
بیشترین جوابم تو این مسایل یه سکوت واقعا سنگین دارم مثل سنگینی یک فریااااااد در افق کوهستانی که صدایت بپیچد و آوایت را خودت بشنوی از دل خویش یا اینکه همه بشنوند..عجب سکوتی!!
اری به بد ترین نحو از کسی جفا دیدم یا شکستم جای هیچ گله ای نمیذارم یا جوابی جز سکوتی خاموش.. و اینکه میدونی واقعا حتی حقت ضایع شده ..
نمیدونم شمای که اینو می خونین سکوت بهتره یاگله مندی و فریاد..؟؟
گر به تلخي بر لب خاموش واري مي نشينم
گر به حسرت مي فزايم، يا به رنجي مي گشايم.
من ، من لبخنده ي روزان تلخ و دردناك بيدلي خلوت گزينم.
افسوس بر من که گوهر خودرا فشاندم در پای بتهایی که باید میشکستم.
ای کاش هرگز نمی دیدمت تا که امروز غم نبودنت را بخورم
تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن اسانتر است.
من انی را میخواهم که به التماس الوده نباشد. شاید من عروسک کوکی یک تقدیر بودم
نمیدانم!!!
ولی هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود
.
که روحم چون بلور بر سنگترین سنگهای ستم کوبیدم.
قطره های باران با فرو افتادن بر کف جاده ها می میرند
مسیلها در حال انفجارند
وبر فراز عشق ها
جغدی هو هو می کند . . .
می خوام دستامو بگیری . . .
پس کجایی ؟؟؟
منو با خودت ببر . . .

دلم برای شادی امدنت و درد رفتنت
تنگ خواهد شد
و پس از مدتی دلم برای دلتنگی
برای دوست داشتن تو تنگ خواهد شد
برای ان نیمکت که برای همیشه خالی ماند


هیچگاه اخرین نگاهت را فراموش نمی کنم نگاهی سرشار از عشق و محبت و صمیمیت......امروز سالها از ان روز می گذرد ولی تو هرگز برنگشته ای صدایت در گوشم زمزمه می شود نگاهت در ذهنم مجسم ولی من تورامی خواهم نه خیالت را.........![]()
اي ستاره ها مگر شما هم آگاهيد
از دورويي و جفاي ساكنان خاك
كه اين چنين به قلب اسمان نهان شديد
اي ستاره ها ستاره هاي خوب و پاك
من كه پشت پا زدم به هر چه هستو نيست
تا كه كام او ز عشق خود روا كنم
لعنت خدا به من اگر به جز جفا
زين سپس به عاشقان با وف كنم
اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك
سر بدامن سياه شب نهاده ايد
اي ستاره ها كز ان جهان جاودان
روزني به سوي اين جهان گشاده ايد
رفته است و مهرش از دلم نمي رود
اي ستاره ها چه شد كه او مرا نخواست؟؟
اي ستاره ها ستاره ها ستارها
پس ديار عاشقان جاودان كجاست؟؟؟؟؟؟
سالها می گذرد و من از پنجره ی بیداری
کوچه ی یاد تو را می نگرم می پویم
و چنان آرامم که کسی فکر نکرد
زیر خاکستر آرامش من چه هیاهویی ست
عاشقی هم دردی ست
و من از لحظه ی دیدار تو می دانستم که به این درد شبی خواهم مرد.....
اگه فاصله ها برداشته مي شد
هيچ كسي تو دنيا تنها نمي شد
اگه غروب پاييزكنار گذاشته مي شد
دلتنگي ديگه معنا نمي شد
اگه عصرهاي جمعه مثل روزهاي ديگه بود
ديگه كسي چشم به راهو منتظر نبود
اگه تمام گل هاي سرخ دنيا پژمرده مي شد
عشق هر كجاي عالم زير پا له مي شد
كاش مي شد ميون بارون دويد و از غصه دور شد
وقتي قاصدك مي يومد خبرهاي خوش مي اورد
كاش مي شد هر چي غم هست تو دنيا فصل خزون مي خشكيد
صداي محزون عشقو اون كه بايد مي شنيد
كاش پرهاي شاپركها هيچ وقت خشك نمي شد
ماهيهاي قرمز تنگها بعد از عيد بي رنگ نمي شد
كاش تو دنيا ادم بد پيدا نميشد
گلهاي باغ محبت هيچ وقت پرپر نميشد
كاش چراغ روشن عشق هيچ وقت سوسو نمي زد
قايق سفر كرده معشوق هيچ وقت پارو نمي زد

کاش ستاره نبودم تا باران را هر شب کنار چشمهایم لمس نمی کردم
کاش ستاره نبودم تا رفتن ماه را در اوج تنهایی نظاره نمی کردم
کاش ستاره نبودم تا انتظار را نمی فهمیدم و برایم شبی جز سحر نبود
وای کاش ستاره نبودم تا حتی یکبار هم شده با او قدم بزنم
افسوس که او همیشه روی زمین سیر می کند و من در آسمان خیالات ...