در ديباچه عشق گرفتار كلامي شدم از عشق
ديدم كه ملائك بخندد مژه بر عشق
عاشق شدم اي يار عشق گناه نيست
آن كس كه بي عشق بماند شده مرده اي بيش نيست
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 19:13  توسط رضا خداپناهنده
|
در ديباچه عشق گرفتار كلامي شدم از عشق
ديدم كه ملائك بخندد مژه بر عشق
عاشق شدم اي يار عشق گناه نيست
آن كس كه بي عشق بماند شده مرده اي بيش نيست
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:14  توسط رضا خداپناهنده
|
تنها برنامه ای که تکرارش آرزوی من است، پخش زنده نگاه توست...
- - - - - - - - - - -
از برنامه 90 مزاحمتون می شم. می خواستم بگم شما به عنوان بهترین گل سال انتخاب شدید!
- - - - - - - - - - -
می دونی چرا تو رو تو گلفروشی راه نمی دن؟
چون با دیدن تو گلها خشکشون می زنه...!
- - - - - - - - - - -
اگه یه نفر با گاری دنبالت کرد، نترس چون نون خشکیه
اونم فهمیده با نمکی!
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 21:23  توسط رضا خداپناهنده
|
سلام دوستان بالاخره بعد از یه وقفه ی طولانی دوباره دست به قلم شدم می خوام دوباره از نو شروع کنم ازتون می خوام یه کمک کوچو لو بهم بکنین تا دوباره راه بیافتم البته اگه زحمتی نیست
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 20:55  توسط رضا خداپناهنده
|
بيش ترين عشق جهان را به سوي تو مي اورم
از معبر فريادها و حماسه ها
چرا كه هيچ چيز در كنار من
از تو عظيم تر نبوده است
قلب ات
چون پروانه ئي كوچك و عاشق است.
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 1:40  توسط رضا خداپناهنده
|

عشق یعنی خواستن له له زدن
عشق یعنی سوختن پر پر زدن
عشق یعنی تشنگی یعنی سراب
عشق یعنی با خدا همدم شدن
عشق یعنی لحظه های بی قرار
عشق یعنی صبر یعنی انتظار
عشق یعنی از سپیده تا سحر
عشق یعنی پا نهادن در خطر
عشق یعنی لحظه ی دیدار یار
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی دست در دست نگار
عشق یعنی آرزو یعنی امید
عشق یعنی روشنی یعنی سپید
عشق یعنی غوطه خوردن بین موج
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 1:38  توسط رضا خداپناهنده
|
زندگی جستجوی نیمه هاست ... با ید از غیب برسد...
ظهور کند... بر تو ظاهر گردد...و نیمه ات را در بر گیرد....
موتزارت:پیانوی طلایی...
ناپلئون:شمشیر پولادین...
ابراهیم:چشمه زمزم...
آدم:حوا ...
موسی:عصا...
عیسی:انجیل...
محمد:قران...
خسرو:شیرین...
بودا:نیروانا...
خواننده:کتاب...
مسافر:گذرنامه...
رود:دریا...
شمع:پروانه...
مجنون:لیلا...
تشنه:آب...
خمار:شراب...
تنها:همدم...
وبرای من : تو
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 1:27  توسط رضا خداپناهنده
|
خوشبختی، نامه یی نیست که یکروز، نامه رسانی، زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد. خوشبختی ، ساختن عروسک کوچکی ست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر... به همین سادگی، به خدا به همین سادگی؛ اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه از هیچ چیز دیگر...
خوشبختی، همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است...
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 1:25  توسط رضا خداپناهنده
|
هر لحظه هر كجانگاهم تو را جستجو مي كند
ثانيه ها را براي ديدن تو مي شمارم
قلب من در كنار قلب تو مي تپد
روح من تو را صدامي زند
من تو را مي خواهم
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 1:11  توسط رضا خداپناهنده
|
از تو مي پرسم دوست؟
چه خبر از دل من؟
كه تو بهتر داني كه چه كردي با من
تو شكيبا بي شكيبم كردي
بنگر انقدر غريبم كردي
كه شبي از شبها
من غريبانه ترين شعر زمين را گفتم
باز هم مي گويم انتظارم روزي مي ستاند پايان
باز هم مي گويي؛
جاي پاي اميد
مژده پاياني
نيك باشد شايد
باز هم مي گويي؛
كه همينها بايد
باز هم مي گويي؛
كه نباشد هر حرف
از براي گفتن و نباشد هر جا؛
از براي رفتن
.انجمادم را باز متهم مي سازي
مجمر صبر دل تا لبالب پر شد
اين تلاطم اخر سر به طغيان گذاشت
و خروشم از ركودم پرسيد
تو چرا مدتهاست هيچ پيدايت نيست؟
و من از تو مي پرسم اي دوست
از تو اي دغدغه سازاز تو اي شورافكن
تو چه كردي با من؟
تو چه كردي با من
كه غريبانه ترين شعر زمين را گفتم
تــــــــــو چه كردي با من؟
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 1:10  توسط رضا خداپناهنده
|
هنوز فرصت راز و نياز با نگاهت هست
بگذار بگويم كه هنوز از تو سرشارم
هنوز با توأم، بمان
نگو كه مي روي
نگو كه بروم
بگو كه مي ماني
بگو كه بمانم
هنوز با توأم
بمان
و از لحظه وداع نگو
قسم به عشقمان كه تا ابد
وفادارم
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 1:6  توسط رضا خداپناهنده
|
بگذار در لحظاتي كه عاشق هستم از تنهايي سخن نگويم بگذار تا زماني كه در قلبم خانه داري از نا مهرباني ها نگويم بگذار تا زماني كه فراموشت نكرده ام تا وقتي كه با ياد تو زنده ام از غم هايم سخني نگويم بگذار عشق را با تمام وجود احساس كنم بگذارآنقدر بگريم تا چشمانم خشك نشود اين خيال خام را از من نگير نابود نكن اين خسته دل رابگذار در رؤياي نگاه تو خاموش شوم
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 1:2  توسط رضا خداپناهنده
|
زخمي است دلم
دستانِ مرهمت را بر زخم هايم بگذار
نگاهت را به نگاهم بدوز
دلت را به دلم بسپار
بگذار لحظه اي ديگر بپايم و آنگاه، بدرود
آخرين لحظه را
مي خواهم در نگاهِ تو باشم
و در دلِ درياييِ چشمانِ تو بميرم
نگاهم كن، عشقِ من
نگاهم كن
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 0:48  توسط رضا خداپناهنده
|
چشم چشم دو ابرو نگاه من به هر سو پس چرا نیستی پیشم؟ نگاه خیس تو کو؟ گوش گوش دوتا گوش ، یه دست باز یه آغوش بیا بگیر قلبمو ، یادم تورا فراموش چوب چوب یه گردن ، جایی نری تو بی من! دق می کنم میمیرم ، اگه دور بشی از من دست دست دوتا پا ، یاد تو مونده اینجا یادت میاد که گفتی ، بی تو نمیرم هیچ جا من؟ من؟ یه عاشق، همون مجنون سابق...
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 0:42  توسط رضا خداپناهنده
|
گفتمش یک بوسه خواهم از لبت
، گفتا مخواه من بدهکارت نیم کزمن طلبکاری کنی
گفتمش یار وفادار توام ،
گفتا بس است من وفا کی از تو خواهم تا وفاداری کنی
گفتمش شد ارغوانی چهره ام از هجر ،
گفت می توان با اشک خونین چهره گلناری کنی
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 15:36  توسط رضا خداپناهنده
|