از معبر فريادها و حماسه ها
چرا كه هيچ چيز در كنار من
از تو عظيم تر نبوده است
قلب ات
چون پروانه ئي كوچك و عاشق است.
اسم دختر
شکست عشقی تقدیر یا اشتباه - لعنت خدا به زندگی نکبت بار من+ زیبای من ندا کجایی؟

عشق یعنی خواستن له له زدن
عشق یعنی سوختن پر پر زدن
عشق یعنی تشنگی یعنی سراب
عشق یعنی با خدا همدم شدن
عشق یعنی لحظه های بی قرار
عشق یعنی صبر یعنی انتظار
عشق یعنی از سپیده تا سحر
عشق یعنی پا نهادن در خطر
عشق یعنی لحظه ی دیدار یار
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی دست در دست نگار
عشق یعنی آرزو یعنی امید
عشق یعنی روشنی یعنی سپید
عشق یعنی غوطه خوردن بین موج
زندگی جستجوی نیمه هاست ... با ید از غیب برسد...
ظهور کند... بر تو ظاهر گردد...و نیمه ات را در بر گیرد....
موتزارت:پیانوی طلایی...
ناپلئون:شمشیر پولادین...
ابراهیم:چشمه زمزم...
آدم:حوا ...
موسی:عصا...
عیسی:انجیل...
محمد:قران...
خسرو:شیرین...
بودا:نیروانا...
خواننده:کتاب...
مسافر:گذرنامه...
رود:دریا...
شمع:پروانه...
مجنون:لیلا...
تشنه:آب...
خمار:شراب...
تنها:همدم...
وبرای من : تو
چه خبر از دل من؟
كه تو بهتر داني كه چه كردي با من
تو شكيبا بي شكيبم كردي
بنگر انقدر غريبم كردي
كه شبي از شبها
من غريبانه ترين شعر زمين را گفتم
باز هم مي گويم انتظارم روزي مي ستاند پايان
باز هم مي گويي؛
جاي پاي اميد
مژده پاياني
نيك باشد شايد
باز هم مي گويي؛
كه همينها بايد
باز هم مي گويي؛
كه نباشد هر حرف
از براي گفتن و نباشد هر جا؛
از براي رفتن
.انجمادم را باز متهم مي سازي
مجمر صبر دل تا لبالب پر شد
اين تلاطم اخر سر به طغيان گذاشت
و خروشم از ركودم پرسيد
تو چرا مدتهاست هيچ پيدايت نيست؟
و من از تو مي پرسم اي دوست
از تو اي دغدغه سازاز تو اي شورافكن
تو چه كردي با من؟
تو چه كردي با من
كه غريبانه ترين شعر زمين را گفتم
تــــــــــو چه كردي با من؟
چشم چشم دو ابرو نگاه من به هر سو پس چرا نیستی پیشم؟ نگاه خیس تو کو؟ گوش گوش دوتا گوش ، یه دست باز یه آغوش بیا بگیر قلبمو ، یادم تورا فراموش چوب چوب یه گردن ، جایی نری تو بی من! دق می کنم میمیرم ، اگه دور بشی از من دست دست دوتا پا ، یاد تو مونده اینجا یادت میاد که گفتی ، بی تو نمیرم هیچ جا من؟ من؟ یه عاشق، همون مجنون سابق...
گفتمش یک بوسه خواهم از لبت
، گفتا مخواه من بدهکارت نیم کزمن طلبکاری کنی
گفتمش یار وفادار توام ،
گفتا بس است من وفا کی از تو خواهم تا وفاداری کنی
گفتمش شد ارغوانی چهره ام از هجر ،
گفت می توان با اشک خونین چهره گلناری کنی
چشمای تو یادم می یاد دوباره گریم می گیره
وقتی بهت فکر می کنم وجودم رو غم می گیره
همش می گفتم که یه روز عشقم رو باور می کنی
می خواستمت نفهمیدی نفهمیدی قلبم رو پرپر می کنی
می دونم برات عجیبه این همه اسرار و خواهش
این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش
می دونم که خنده داری، واسه تو گریه یه درده
می گزری از من و میری، اما بازمن برمی گردم
چاره ای جز این ندارم اخه خون شدی تو رگهام
می میرم اگه نباشی بی تو من بد جوری تنهام
می دونم یه روز می فهمی روزی که دنیا رو گشتی
من چه جوری تو رو خواستم تو چه جور ازم گذشتی
... زنداني زندان دقايق نشدي
... وقتي که مرا از دل خود مي راني
... يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي
... زرد است که لبريز حقايق شده است
...تلخ است که با درد موافق شده است
... شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي
... پاييز بهاريست که عاشق شده است