تبليغاتX





Powered by WebGozar

عشق نفرتي

This free script provided by webloger site

اسم دختر اسم پسر عشق نفرتی

عشق نفرتی

شکست عشقی تقدیر یا اشتباه - لعنت خدا به زندگی نکبت بار من+ زیبای من ندا کجایی؟

بيش ترين عشق جهان را به سوي تو مي اورم
از معبر فريادها و حماسه ها
چرا كه هيچ چيز در كنار من
از تو عظيم تر نبوده است
قلب ات
چون پروانه ئي كوچك و عاشق است.
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 1:40  توسط رضا خداپناهنده  | 



   عشق یعنی خواستن  له له زدن


   عشق یعنی  سوختن  پر پر زدن                                  


   عشق یعنی تشنگی یعنی سراب


   عشق یعنی با خدا همدم شدن


   عشق یعنی لحظه های بی قرار


   عشق یعنی صبر یعنی انتظار                                                                                  


   عشق یعنی از سپیده تا سحر                                                            


   عشق یعنی پا نهادن در خطر                                          


   عشق یعنی لحظه ی دیدار یار


   عشق یعنی لحظه های ناب ناب                     


   عشق یعنی دست در دست نگار          


   عشق یعنی آرزو یعنی امید


   عشق یعنی روشنی یعنی سپید


   عشق یعنی غوطه خوردن بین موج


+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 1:38  توسط رضا خداپناهنده  | 

زندگی جستجوی نیمه هاست ... با ید از غیب برسد...

ظهور کند... بر تو ظاهر گردد...و نیمه ات را در بر گیرد....

موتزارت:پیانوی طلایی...

ناپلئون:شمشیر پولادین...

ابراهیم:چشمه زمزم...

آدم:حوا ...

موسی:عصا...

عیسی:انجیل...

محمد:قران...

خسرو:شیرین...

بودا:نیروانا...

خواننده:کتاب...

مسافر:گذرنامه...

رود:دریا...

شمع:پروانه...

مجنون:لیلا...

تشنه:آب...

خمار:شراب...

تنها:همدم...

وبرای من : تو

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 1:27  توسط رضا خداپناهنده  | 

خوشبختی، نامه یی نیست که یکروز، نامه رسانی، زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد. خوشبختی ، ساختن عروسک کوچکی ست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر... به همین سادگی، به خدا به همین سادگی؛ اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه از هیچ چیز دیگر...

خوشبختی، همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است...
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 1:25  توسط رضا خداپناهنده  | 

هر لحظه هر كجانگاهم تو را جستجو مي كند
ثانيه ها را براي ديدن تو مي شمارم
قلب من در كنار قلب تو مي تپد
روح من تو را صدامي زند
من تو را مي خواهم
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 1:11  توسط رضا خداپناهنده  | 

از تو مي پرسم دوست؟


چه خبر از دل من؟


كه تو بهتر داني كه چه كردي با من


تو شكيبا بي شكيبم كردي


بنگر انقدر غريبم كردي


كه شبي از شبها


من غريبانه ترين شعر زمين را گفتم


باز هم مي گويم انتظارم روزي مي ستاند پايان


باز هم مي گويي؛


جاي پاي اميد


مژده پاياني


نيك باشد شايد


باز هم مي گويي؛


كه همينها بايد


باز هم مي گويي؛


كه نباشد هر حرف


از براي گفتن و نباشد هر جا؛


از براي رفتن


.انجمادم را باز متهم مي سازي


مجمر صبر دل تا لبالب پر شد


اين تلاطم اخر سر به طغيان گذاشت


و خروشم از ركودم پرسيد


تو چرا مدتهاست هيچ پيدايت نيست؟


و من از تو مي پرسم اي دوست


از تو اي دغدغه سازاز تو اي شورافكن


تو چه كردي با من؟


تو چه كردي با من


كه غريبانه ترين شعر زمين را گفتم


تــــــــــو چه كردي با من؟

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 1:10  توسط رضا خداپناهنده  | 

هنوز فرصت راز و نياز با نگاهت هست
بگذار بگويم كه هنوز از تو سرشارم
هنوز با توأم، بمان
نگو كه مي روي
نگو كه بروم
بگو كه مي ماني
بگو كه بمانم
هنوز با توأم
بمان
و از لحظه وداع نگو
قسم به عشقمان كه تا ابد
وفادارم
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 1:6  توسط رضا خداپناهنده  | 

بگذار در لحظاتي كه عاشق هستم از تنهايي سخن نگويم بگذار تا زماني كه در قلبم خانه داري از نا مهرباني ها نگويم بگذار تا زماني كه فراموشت نكرده ام تا وقتي كه با ياد تو زنده ام از غم هايم سخني نگويم بگذار عشق را با تمام وجود احساس كنم بگذارآنقدر بگريم تا چشمانم خشك نشود اين خيال خام را از من نگير نابود نكن اين خسته دل رابگذار در رؤياي نگاه تو خاموش شوم
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 1:2  توسط رضا خداپناهنده  | 

زخمي است دلم
دستانِ مرهمت را بر زخم هايم بگذار
نگاهت را به نگاهم بدوز



دلت را به دلم بسپار



بگذار لحظه اي ديگر بپايم و آنگاه، بدرود
آخرين لحظه را
مي خواهم در نگاهِ تو باشم
و در دلِ درياييِ چشمانِ تو بميرم
نگاهم كن، عشقِ من
نگاهم كن
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 0:48  توسط رضا خداپناهنده  | 

چشم چشم دو ابرو نگاه من به هر سو   پس چرا نیستی پیشم؟ نگاه خیس تو کو؟   گوش گوش دوتا گوش ، یه دست باز یه آغوش   بیا بگیر قلبمو ، یادم تورا فراموش   چوب چوب یه گردن ، جایی نری تو بی من!   دق می کنم میمیرم ، اگه دور بشی از من   دست دست دوتا پا ، یاد تو مونده اینجا   یادت میاد که گفتی ، بی تو نمیرم هیچ جا   من؟ من؟ یه عاشق، همون مجنون سابق...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 0:42  توسط رضا خداپناهنده  | 

گفتمش یک بوسه خواهم از لبت

، گفتا مخواه    من بدهکارت نیم کزمن طلبکاری کنی   

 گفتمش یار وفادار توام ،

 گفتا بس است    من وفا کی از تو خواهم تا وفاداری کنی   

 گفتمش شد ارغوانی چهره ام از هجر ،

گفت    می توان با اشک خونین چهره گلناری کنی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 15:36  توسط رضا خداپناهنده  | 

تقديم به كساني كه قلب كوچكشان هميشه دريايي ست
 
 
 
تو كه آتش فراق داشتي ....... آتش دوزخ چرا افراشتي
 
 
صداي چک چک اشکهايت
را از پشت ديوار زمان مي شنوم
و مي شنوم که چه معصومانه
در کنج سکوت شب ‌،
براي ستاره ها
ساز دلتنگي مي زني
و من مي شنوم
مي شنوم هياهوي زمانه را که
تو را از پريدن و پرکشيدن
باز مي دارد آه ،
اي شکوه بي پايان
اي طنين شور انگير
من مي شنوم
به آسمان بگو
که من مي شکنم !
هر آنچه تو را شکسته
و مي شنوم
هر آنچه در سکوت تو نهفته
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 14:15  توسط رضا خداپناهنده  | 

چشمای تو یادم می یاد دوباره گریم می گیره

وقتی بهت فکر می کنم وجودم رو غم می گیره

همش می گفتم که یه روز عشقم رو باور می کنی

می خواستمت نفهمیدی نفهمیدی قلبم رو پرپر می کنی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 1:49  توسط رضا خداپناهنده  | 

می دونم برات عجیبه این همه اسرار و خواهش

این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش

می دونم که خنده داری، واسه تو گریه یه درده

می گزری از من و میری، اما بازمن برمی گردم

چاره ای جز این ندارم اخه خون شدی تو رگهام

می میرم اگه نباشی بی تو من بد جوری تنهام

می دونم یه روز می فهمی روزی که دنیا رو گشتی

من چه جوری تو رو خواستم تو چه جور ازم گذشتی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 1:48  توسط رضا خداپناهنده  | 

پيداست هنوز شقايق نشدي


 ... زنداني زندان دقايق نشدي
 ... وقتي که مرا از دل خود مي راني
 ... يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي
 ... زرد است که لبريز حقايق شده است
 ...تلخ است که با درد موافق شده است
 ... شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي
... پاييز بهاريست که عاشق شده است

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 1:46  توسط رضا خداپناهنده  | 

سیستم تبلیغاتی تبادل لینک باکس رایگان

Ads by Ydc.ir

Ads by Ydc.ir